|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
آنقدر دل کوچکم را جدي نگرفتي
تا سنگ شد...
صخره شد...
کوه شد...
ديگر ، تنها پژواک صدايت را خواهي شنيد
هرچه مي خواهي فرياد کن !!!
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
آنقدر رفتی که سایه
دستانت کشیده شدند
باختم
کیش و مات
نمیدونم حالا مهره سیاهم یا مهره سفید.

حیف از دلم که وقف نبود تومی شود
با گونه های من که کبود تو می شود
حیف از نگاه پنجره من که تا سحر
علاف لحظه های ورود تو میشود
دارد به روی زخم زبانهای این وآن
زنی خراب گفت و شنود تومی شود
امشب کنار پنجره از دست می رود
تنها دلی که صرف نبودتومی شود
خوش به حال فرشتگان
که
می توانند
سمفونی کهکشان
را بشنوند
آيا ميتوانم من باشم اين؟
تكه هايم را جمع ميكنم از قلب هاي اين و آن
از كوچه ها و خانه ها
وشهري كه عوضي راهم داده است
خاكم را مي تكانم شسته و رفته
حالاست كه دوباره عاشق شوم
ميل شديد آويزان شدن به ديگري
جان كندني سخت ....
تا نگاهت هميشه يكسان شود بي رنگ و مات....!!
تا سخت دشوار شود ... سخت دشوار.....
سرك كشيدن به درون و ابراز همدردي
ميل شديد تملك به ديگري
حالاست كه دوباره عاشق شوم
در شهري كه عوضي راهم داده است

(.......)
حالا دیگر تمام زندگی ام از اول هر چه خط
و هر چه شروع بی پایان
تا پایان تمام شروع های بی سر انجام
به نقطه چین خالی زندگی میرسد
حالا دیگر تمام نقطه چین های بی حرف تمام کتاب ها
علامت سوالی است با نامی که تکرارش نیز
ترا برای همیشه دورتر می کند .
حالا برای تمام نقطه چین های بی حرف زندگی ام
تنها بغض و یک بغل تنهایی دارم
حالا دوباره نیستی !!
تا نقطه چین های خالی زندگی را با تو پر کنم
دوباره
از اول هر چه خط خطی تمام دفتر ها شروع میکنم
نقطه
خط
من
تنهایی
بغض و دیگر هیچ ....
نه دگر برای همیشه نیستی ! (.......)
حوّا به شوق شادیِ آدم، بر خود حرام کرد هر چه بهشت...
تنها به جرمِ چیدنِ میوه ی ممنوعه، با آنکه آن همه آزادی.. با آن که آن همه نعمت...
تنها برای شادیِ آدم، دستی دراز کرد به چیدنِ سیبی که آدم دلش کشید...
حوّا نبوده ام... آدم نداشتم که به شوقش خطا کنم
اما چه شد که میوه ی ممنوعه، در دستِ من نشست؟
این میوه با من است... گویا که روی شاخه های تنومندِ آن درخت، باقیست جای دست های من هنوز...
من را گناهکار شناخته اند...
اما چرا هنوز از بهشتت نراندیَم؟!

مرگ مزرعه زیبای مرا
کلاغ ها نمی فهمن
و من امروز انباشته از قفلم
و هیچ کلیدی را باور نمیکنم
کلاغ ها چه زیرکانه
مترسک مهربانم را فریب دادند
امشب دیگر یلدایی ترین شب
شب های بی تو بودن من است
از خود که بگذرم از این شب که بگذرم
باز هم امیدی به آمدنت نیست
و من سال هاست
که به این نیامدنت عادت کرده ام ....!!
من امید را یافته ام
تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام
که می گویند
غروب که می شود
دختران ، ته مانده های خورشید را
از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند
و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ...
زنان آنجا ، دلشان که می گیرد
پروانه های مرده را
بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ...
......
شنیدم
مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند
حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ...
......
کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ...
کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ...
هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ...
و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ...
......
راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!...
سخن گفتن را با تو فرا موش ميكنم
بوسيدن را هم
چرا كه بی دهانم ميخواهي
یاد روز هایی که مادرکان عروسک هایمان بودیم
با دست های بزرگسالی حریره بادام می پختیم
و خندان و عشوه گر
سنگینی خستگی روزانه را
از شانه های شوهران رویا
به کمر باریک استکان های چای
می خریدیم
آی لحظه های یخ زده
خاطرات فریب خورده
به نرخ کدام روز آفتابی
شادی های اکنون را حراج کردید؟
... شنیدم چو قوئی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بگشا
که میخواهد این ((قو))، زیبا بمیرد
کویر
موهای بلندش مثل اشعه های طلائی خورشید که از پس ابر یرون میزنه؛ از زیر روسری حریر آبی که سرش کرده بود بیرون زده بود و قسمتهاتی ازپیشانی اش را پوشانده و به کنار گونه های سرخش رسیده بود.
ابروانی کمانی و بهم پیوسته و چشمانی آبی رنگ که مژه های بلندش مثل حصاری اونها را در بر گرفته
بود ؛ بینی باریک و لبانی گوشت آلود با چانه ای کوچک که چاله زنخدانش به آن زیباتی خاصی بخشیده بود؛
گردن باریک وگردنبندی از جنس نقره که نگینی از یاقوت در وسط آن می درخشید.
لباس ملیله کاری شده ساتن با پولکهای نقره ای که جذابیت عجیبی به اندام موزون ودلربایش داده بود؛ دستمال – زری دوزی شده صدفی رنگ که دورکمرش گره خورده بود واز یک طرف تا روی زانوان مرمرینش پایین آمده بود ودامن کوتاه و پر چینش را، از قسمت بالاتنه جدا میکرد
جورابهای سفید وکفشهای بندی آبی که از اون یک فرشته رویایی ساخته بود ویک اتیکت که روی آن بزرگ نوشته شده بود یکصد هزار تومان....
.... وصدای خشن ودو رگه فروشنده : دستها تون و بردارید شیشه کثیف میشه!!!!!
21/11/1385
کویر
راه افتاد...
دستش وکشیدم ، اونو پس زد!
گفتم:میخوام بیام
گفت:نمیشه
گفتم:چرا؟
گفت:من جائی میرم که کبوترها جفت ندارند
گفتم:منم به تنهائی خو کردم
گفت:تنهائی شرط اومدن نیست
...اونجا گل سرخ ها را سر می برند وقتی هنوز غنچه اند،
اونجا هوا همیشه ابریه،حتی اگر خورشید طلوع کنه
اونجا بچه های مرده شون و بی کفن دفن می کنند
اونجا درختان از جوی خون سیراب میشن و از شکوفه هاش میوه انتقام عمل میاد
اونجااز خاکش شعله جوانه میزنه و مردمش چشم در چشم به هم خیانت می کنند
...اونجا شهر مردگان ، شهر شیاطین
گفتم: پس چرا میخوای بری؟
گفت: ...واسه خودم،...واسه معصوم،...واسه عاطفه
...میرم که خودم و پیدا کنم،
دمپائیهای آبی معصوم و ،که دیگه پا برهنه راه نره
... میرم که واسه عروسک تکه تکه شده عاطفه سر پیدا کنم ....
آخه اون رو پاش عروسک بی سر میخو ا بونه
...میرم شاید گل سرخی باشه که ببینم
میرم تا کبوتر بی همنفس نباشه
میرم تا کودکان مرده رو غسل بدم و مادران داغدیده رو مرهم باشم
... من باید برم ...باید
گفتم: ...تنها !!!!
نگاهی به سر تا پام انداخت،عصا هاش رو جابجا و دستش و بطرفم دراز کرد...!
مرده بود
وجسد بی روحش کف خیابان خود نمائی میکرد. تعدادی دورش ایستاده بودند وبا نگاههای تاسف باربه او می نگریستندو هیچکس ندید گل سرخی را که در مشت داشت !
هنوز پزمرده نشده بود ولی مچاله بود و یکی دوتا از گلبرگهاش کنده وآنطرف تر افتاده بود؛
کودکی دزدکی پایش را دراز کردو دویست تومانی مچاله شده کنار جسد را بطرف خود کشید و. . . .
خون از دهان وسر جسد بیرون زده ولخته شده بود
صدای آمبولانس سکوت و جمعیت را در هم شکست ووارد معرکه شد.
همهمه جمعیت اوج گرفت؛ ومردی نالان وگریان جلو آمد: بخدا جناب سروان خودش پرید جتوی ماشین؛
من ترمز گرفتم . . . . با دست روی پیشانیش کوبیدو: نفهمیدم چی شد.
ملافه ای سفید روی جسد به خون اغشته و خاک آلود کشیدند....
وباز هم کسی ندید آن دو چشم گریان را که با حسرت جسد را مینگریست وزیر لب زمزمه میکرد:
چرا
گفتم
نه !!!!!!!!
15/11/1385
کویر
اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتافت
اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنفت
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد
اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند
شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم