|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد
من زرد مي شوم
پیراهن راه راه کرم رنگت كه از كوچه عبور مي كند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتي
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم
با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه هاي بي هنگام مرا
گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي
غزلي نمي ارزد
كه تصوير غزالم را در من
قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها را
اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و
چتري هميشه
دوستت می دارم
اگر ديروز بابا در كتاب درس من نان داد
چرا از رنج پيدا كردن يك تكه نان، جان داد؟
نگاه خستهاش پر بود از يك آسمان باران
و حتي دستهايش مثل هر شب بوي باران داد
و چشمانم از او پرسيد:«تا كي؟» گفت:«تا هستم»
و من ديدم جوابي سخت مشكل را چه آسان داد
دوباره غربت چشمان بغضآلود مادر
به ياس اشتياق من پيامي از زمستان داد
به پاس بوسهي گرمي كه بخشيدم به دستانش
به باغ سينهام يك كاسه اشك از جنس ايمان داد
نمازش را ميان اشكهايش خواند و بعد از آن
نوازشهاي دستش را به شب بوهاي گلدان داد
به او گفتم: «چرا بايد عبادت كرد با گريه؟»
به نرمي گفت:«چون بايد به باغ عشق، باران داد»
دوباره در حريم قلب من، خورشيد آرامش
به عمر پوچ آدم برفي ترديد، پايان داد
و من تقديم كردم شعرهايم را به دستانش
به دست آنكه ايمانش به شعر مردهام جان داد
زیر پاهایم ،
هیچ چهار پایه ای نیست !
خدا از پشت توری پنجره ،
خیره نگاهم می کند !
می دانم ،
زنی که هر روز ،
در خطوط ناشناس آینه مکرر می شد ،
دیگر هرگز تکرار نمی شود !
چگونه ام؟
به گونه ای که دیگر محال است
دچار آن سادگی شوم
که چیزی را قطعا باور کنم
یا فکر کنم که عشق و نفرت، دو مفهوم جداگانه اند!
یا خوبی و بدی، یک چیز نیستند!
بزرگ شده ام؟
آری؛
آنقدر که خود را بلعیده ام.
هنوز قلب یک هیجان متوسط
(با اینکه دیگر می دانم تو خالی است)
مرا به سوی خودش می کشد
همین،
ثابت می کند که
زنده ام.
پسر بچه كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
مادرش گفت: زيرا من يك "زن" هستم
پسر بچه گفت: من نمي فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو "هيچگاه" نخواهي فهميد...
بعدها پسركوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي كند؟!
پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي "هيچ چيز" گريه مي كنند!
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه مي كنند
بلاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند.او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها به آساني گريه مي كنند؟!
خدا گفت:زمانيكه زن را خلق كردم ...مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و هم چنين شانه هايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش دهد و...و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد...اين اشكها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد...او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد...
خدا گفت: مي بيني پسرم زيبايي يك زن در لباسهايي كه مي پوشد نيست در ظاهر او نيست در شيوه آرايش موهايش نيست...بلكه زيبايي يك زن در "چشمانش" نهفته است زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
آنچه می خواهم نمی بینم
آنچه می بینم نمی خواهم

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود:
«نمیتوانم، من فلج هستم.»
![]() | ||
|
|
قفسي هاي زمين سر به سرم نگذاريد
دست از اين جام ترك خورده ي من بر داريد
آن همه از سخن عشق غزل مي گو ييد
به خدا سنگ تر از عاطفه ي ديواريد
كاخ جمشيد يتان صاحب ديگر دارد
و شما ها همه بر دوش زمين سر باريد
تازه عاشق شدن آغاز غزل خواني هاست
وشماآخر اين قائله مي پندار يد؟؟!!
وسعت آبي ديوانگي ام . نا پيداست
آُسماني شده ام سر به سرم نگذاريد...
دستانم
پر بود از هجای نگاهت...
شکستم
خون فواره می زد
مشت کردم تا نبینم...
تا نبینم تکه های شکسته را
و ترانه
خراش می خورد...
همه در چشمه ي مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
استاد شهريار

هر چه مي خواهم غمم را در دلم پنهان كنم
سينه مي گويد كه من تنگ امدم فرياد كن
کمی مکث می کنم
و سرم را که دوباره بالا می گیرم ...
کسی را نمی بینم که شكستن من در تقدیرش رقم خورده باشد!
فقط خودم مانده ام با آئینه ای که نشانم می دهد ...
بی تکلف تر از همیشه ...بدون آنکه درگیرم کند با هر چیز بی خودی ...
بدون آنکه به چهره ام گره کور ببندد ...
بدون آنکه خاطره ای دور را به یادم بیاورد ...
و بدون آنکه از صداقتی که ایثار می کند ... کوچکترین هراسی داشته باشد!
تقصیر خودش نیست ...
تا حالا نشکسته که بداند بی زنگار بودن، چه هزینه ای روي دست آدم می گذارد!
به خدا پیچیده اش نکرده ام!
اصلا راستش را بخواهی،
آنقدر ساده شده ام که دیگر قابلیت تقسیم ندارم !
نه خودم ... نه چشمانم ... نه دلم...
نه ... د...ل...م ؟!
اگر خلقت زن به عالم نمی شد
بساطی که بینی فراهم نمی شد
به خلقت زگندم نمی خورد آدم
بدین گونه مشهور عالم نمی شد
به جرأت می توان گفت که آدم
اگر زن نمی بود آدم نمی شد!!!!
ای دل نه مرا دوست که دشمن بودی
عمری به فریب و فتنه با من بودی
از فتنه ی توست هر خرابی که مراست
هر چند که مقیم خانه ی تن بودی...
|
حقیقت تلخ ... |
زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب ! روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و دیروز مردی را دیدم که .... خسته ام ، گاهی از خودم هم خسته می شوم ! گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ، یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست ! هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش حال خوشی ندارم ، هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا از جبر زمانه و یا ... |

من
نگاهت
را باور
کرده بودم !
اما تو
دستانم را
بایر خواستی و
چشمانم را عقیم!
گناه از
من بود
که
فکر پارو زدن در
دریای چشمان تو بودم!
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
*
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
*
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
فريبا شش بلوكي
گريه ام دست خودم نيست دلم ويران است
نقاشی را گفتم :
نقشی بکش از زندگی
با قلم
نقش حبابی برلب دریا کشید
دستت را بيانداز
خودم سر وقت خفه مي شوم
خنگ كه نيستم
بلدم کی لال باشم
همیشه
هر روز غروب
دختركي فقیر برای سیر کردن قلبش
به گدایی نگاهی می نشیند...
و پسركي نجیب برای دفع هزار بلا
صدقه ای در کاسه چشمانش می اندازد
اگر از پایان گرفتن غم هایت
نا امید شده ای ،
به خاطر بیاور که...
زیباترین صبحی راکه تا به حال تجربه کرده ای
مدیون صبرت در برابر
سیاهترین شبی هستی ،
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!
چيدنش
و از ياد بردن كه آبش با يد داد

آنچه كه زيباست عزيز نيست آنچه كه عزيز است زيباست،
سعي كن زيبايي درنگاه تو باشد نه در آنچه كه به آن نگاه مي كني
گرچه افتاده رهم در غربت...
گرچه بيگانگيم وسعت يافت ...
وسعتی ژرف تر از ديروزم!
....گــرچه روزی...
ز سر غصه بخود ميگفتم:
...(کاش غربت بودم )....
ناشناسی در خود
که کسی نام مرا نيز نپرسد از من!
و کنون خانه در اين خانه غربت دارم...
ناشناسی ز همه دهر غريب ...
آشنا نيست کسی با نامم!!!
و مرا نامی هست ...
گرچه گمنام و غريب!!!
تو مرا باور کن
تو که اين شعر مرا ميخوانی..
.تو که از نام من اين ميدانی
که من آن هموطنم...
مانده در خانه غربت در دور
...آنور آب ولی ...
وطنم سبز و سفيد و سرخ است
...لاله هايش بسيار!!!
چشم بسيار کسی منتظرم ...
چشم من نيز براه!!!!
ناشناسم اما
نه برای تو که اين شعر مرا ميخوانی
تو که معنای همه بيت مرا ميدانی ...
بی هرآن ترجمه ای !!!
تو مرا باور کن
که اگر دور ز خاک وطنم...
دل من ايرانی ست
و دل ايرانی
هرگز از ياد وطن غافل نيست...
تو مرا باور کن
که کنون نام مرا ميدانی ..
...آنور آب ولی...
وطنم سبزو سفيدو سرخ است
و پناهش ؛الله؛و پناهش "الله"
آتش بگير تا بداني چه مي كشم
احساس سوختن به تماشانمي شود
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از با غچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام ،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا،
-خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق