|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
مادر!
مرا ببخش و خرده مگير!
چرا که سيب سرخ زندگی را
بالاجبار به دندان کشيده ام!
ديگر کدام راه نرفته؟
هميشه خويشتن را
بی رحمانه به هيچ انگاشته ام
اما افسوس!
گاه ايثار نيز
درمان دردهای هميشه نيست
که فداکاری هم
چيزی ميخواهد
برای فدا کردن!
با ياد آن کودک دلير
ده انگشت خود را
در ده سوراخ سدی فرو کرده ام
که صد سوراخ دارد!!

اين جهان آيا
از دير باز چنين اندوهگين بوده است
يا فقط براي من
اين گونه غمگين است
جایی در این دنیا هست که به مهارت حقیر من نیاز دارد.
کار خاصی است که من برای انجامش انتخاب شده ام و نه هیچ کس دیگر؛ کاری سخت که اگر هم می توانستم تغییرش نمی دادم.
جایی مخصوص برای من است.
هدفی که من باید به انجامش برسانم.
رویایی که من باید به دنبالش باشم چرا که من دوباره بر نمی گردم.
اثری هست که تنها باید از من به جا بماند هرچقدر هم که کوچک باشد.
جایی مخصوص در این دنیا که تنها من می توانم سهیم شوم.
دستی که من باید بگیرم؛ کلامی که فقط من باید بگویم؛ و لبخندی که با آن اشکها را پاک کنم.
جایی خاص در زندگی که من برای پر کردنش آفریده شده ام.
همیشه فردایی هست و بهترین هنوز در انتظار من است...
جایی در این دنیا می دانم
جایی فقط برای مـن...!
زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب
روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند
امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و
دیروز مردی را دیدم که ....
خسته ام ،
گاهی از خودم هم خسته می شوم !
گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است
چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم
حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،
یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست !
هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش
حال خوشی ندارم ،
هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا ازجبر زمانه و یا ...

بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست
با نامي زيسته ام که از آن من نيست
از دردي گريسته ام که از آن من نيست
از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست
احمد شاملو
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......
برای آنکه بیخود ...های و هو
می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می
داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز
ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»
از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
آیا باز ......... یک با یک برابر
بود ؟
سکوت مدهوشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا
می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش
بنویسید :
یک با یک برابر ....
نیست .........
زنده یاد خسرو گلسرخی
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در اين کوه رودی است به نام صفا
در اين رود آبراهی مي رود به نام وفا
سر انجام اين آبراه به آبگيری ميريزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد
پدرت چون گربه ي بالغي
مي ناليد
ومادرت در انديشه ي درد لذتناك پايان بود
كه از ره گذر خويش
قنداقه ي خالي تو را مي بايست
تا از دلقكي حقير
بينبارد
و اي بسا به روياي مادرانه ي منگوله ايي
كه بر قبه ي شب كلاه تو مي خواست دوخت.
باري-
و حركت گاه واره
از اندام نالان پدرت آغاز شد.
*
گورستان پير
گرسنه بود
و درختان جوان
كودي مي جستند!-
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان مردان وگاه واره ها
به جز بهانه يي
نيست.
*
اكنون جمجمه ات
عريان
بر آن همه تلاش و تكاپوي بي حاصل
فيلسوفانه
لبخند مي زند.
به حماقتي خنده مي زند كه تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادي:
به زيستن
با غلي بر پا ي و
غلاده يي بر گردن
زمين
مرا و تورا واجداد ما را به بازي گرفته است.
واكنون
به انتظار آن كه جاز شلخته ي اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست.
اما من آن گاه نيز بنخواهم جنبيد
حتي به گونه ي حلاجان
چرا كه ميان تمامي ساز ها
سرنا را بسي ناخوش مي دارم.
احمد شاملو
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني
فروغ
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من ، عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست
حواي من ، بر من مگير اين خود ستايي را ، كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست
همواره جون من نه ، فقط يك لحظه ، خوب من بينديش
- لبريزي از گفتن ، ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
محمدعلي بهمني
از اين همه گردش خسته شده بود ديگر توان پر زدن نداشت
به سختي روي سيم برق كنار خيابان نشست
به خوبي نمي توانست خودش را كنترل كند
در فكر جوجه هاي گرسنه تازه از تخم بيرون آمده بود
كه با چشمان بسته و منقارهايي باز به سمت او مي آمدند
ولي اين بار نمي خواست يعني نمي توانست با دستي خالي به لانه برگردد
ناگهان چشمش به دانه هاي روي پشت بام مقابلش افتاد
آيا خواب مي ديد چند بار چشمانش را باز و بسته كرد نه خواب نبود
فاصله 10 متري تا آن طرف خيابان را در عرض چند ثانيه بال زد
در اين فاصله يك لحظه فكر سير شدن جوجه هايش از ذهنش خارج نشد
بالا خره جوجه هايش توان باز كردن چشم و ديدن او را خواهند داشت
به پشت بام كه رسيد به سرعت خودش را به دانه ها رساند چند دانه را با عجله خورد
به اطرافش نگاه كرد كه پراز دانه بود به سمت دانه هاي درشت تر رفت
ناگهان احساس كرد ديگر نمي تواند راه برود احساس كرد زياد از حد خورده است
بالها يش را باز كرد تا پرواز كند ولي پايش به چيزي گير كرده بود
هر چه تلاش كرد فايده اي نداشت
تمام توانش را از دست داده بود هر چه تلاش ميكرد بيشتر نا اميد مي شد
از شدت خستگي بي حال شد بعد از مدتي صدايي آمد
بچه ها بيا ئيد يكي گير افتاده چند بچه به طرف او مي آمدند
پسركي كه به نظر بزركتر مي آمد پايش را از بند بيرون آورد
احساس بدي داشت يعني با او چه كار مي خواهند بكنند
يكي از آنها گفت گناه دارد آزادش كنيم
ديگري مي گفت نه بياندازيمش داخل قفس و هر كدام نظري مي دادند
پسر بزرگ گفت :نه من ميدانم با هاش چيكار كنم
دستش را روي سر پرنده گذاشت و به آرامي سرش را نوازش كرد
قلب پرنده به شدت ميزد آخر جوجه هايش در لانه منتظرش بودند
ناگهان احساس كرد پرواز ميكند يعني او را رها كرده بودند
از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد به صداي جيغ چند تا از بچه ها سرش را برگرداند
سر جدا شده خودش را در دست پسرك ديد و پيكر غرق به خونش را در دست ديگرش
اشك از چشمانش جاري شد و در آسمان ناپديد شد
ولي جوجه ها با چشماني بسته و با منقاري باز به سوي آسمان همچنان منتظر بودند
قصه ي كهنه دروغ بود ، من و ما بچه گي كرديم
كه به جاي قصه خوندن قصه رو زندگي كرديم
در آرزو رو بستيم ، دلمون به قصه خوش بود
رستم كتاب كهنه ته قصه بچه كش بود
حالا تو قحطي رؤيا اجاق ترانه سرده
كسي رو بخار شيشه دل نقاشي نكرده
سر و تته زدن به ديوار ، برگ آگهي ترحيم
يه نفر نوشته جمعه رو همه روزاي تقويم
قصه گو كتابو وا كن ! اسم آخر رو صدا كن !
سايه ي بلند خواب رو از ترانه ها جدا كن !
از سر سط ستاره ، بنويس تا راه چاره !
بنويس كه دل براي حرف تازه بي قراره !
آسمون قصه مون رو بنويس با رنگ آبي !
عشق با رنگ ترانه ! شب رو با رنگ خراب !
فصل آخر كتاب رو پر كن از عطر علاقه !
تا ديگه براي ريشه ، تيشه دس نگيره ساقه !
ما روي سايه هامون خط و نشون كشيديم
با صد تا كفش سربي تا ته شب دويديم
از قرق سكوت ثانيه ها گذشتيم
آخر قصه اما ، به ابتدا رسيديم
چرخ و فلك مي خواستيم ، فلك نصيبمون شد
ساده ي ساده بوديم ، كلك نصيبمون شد
دنبال يه حقيقت تو آينه ها مي گشتيم
اما تو قاب گريه ، ترك نصيبمون شد
یغما گلرویی
اينجا کسی دلواپس ويرانی من نيست.
حالا که شبی هزار بار،
ميان ظلمات خاموش اين چهار ديوار سنگی،
روياهايم را به انتهای مبهم فردا پيوند ميزنم،
و روحم را...
که ابديت مطلق زندگی ست،
لحظه لحظه، به فراموشی خواب ميسپارم.
و تو، ای رويای دور و دراز
بگو کدام سمت محال آرزوی من ايستاده ای؟
که تا اجابت دعای من،
هزار خلسه بی بديل
راه باقی ست.
بگو چقدر به نهايت پرواز مانده است؟
که بالهايم را از قفس مسلول اين زندان بی عبور
به نشانه پريدن،
تکان بدهم،
که شايد شروع ساده ای باشد!
بگو با من بگو ای هراس بی دليل
که تمام وحشت من، از خاموشی توست.
نه!
کسی شکل من نيست...
کسی بوی من را نمی دهد،
من
سکوتِ
باور نکرده ی
خويشم
و فريادم حتی
بوی سخن نمی دهد...
...
لب هايم را نگاه نکن!
حرفی نيست
دارم برای ماهی ِ تُنگ
بوسه می فرستم