تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست

چقدر مرا باور مي كني؟

خون پلاسيده ي نور

بر سينه ي آخرين نفس هاي صبح

باورم مي كني؟

احساس را كه مي نويسي

مثل ماهيان دريا مي ميرد.

عطش تشنه اي را برايم بگو

شهوت جواني را

كه سال ها با آفتاب داغ كوير زيسته است

ترس را برايم بگو

كابوس زني عاشق را

كه قديسان

آبرويش را تاراج مي كنند

پدري كه دختر مرده اش را مي پرستد چگونه است؟

احساس نو عروسان

كه براي مردانشان مي رقصند.

قلب هاي آرام

مرده اند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:33  توسط بوتيمار  | 

لالایی نخوان مادرم...

من سالهاست که با ناله های این گهواره ی شکسته در خوابم

فریاد بزن

این سکوت مزمن را بشکن

شاید از این رویای خونین برخیزم

فریادی بزن مادر

فریادی

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:6  توسط بوتيمار  | 

ای زنان، ای مادران نُدبه و افسوس

ای خواهران حسرت

زنان،ای دختران تجاوز

ای معشوقه های اهانت

زنان، ای همسران رنج

ای عروسان ماتم و جور

براستی که بسیار بگریید،و کم بخندید

چه کاشتید و چه برداشتید

چه رشتید و چه انباشتید

چه می نالید از این کودکان مادر کش

این برادران خواهر فروخته

پدران دختر بی سلامت کرده

چه می نالید از این عاشقان عاشق کش

روزی باشد که فنا بیاید

روزی باشد که دیوارها نایستد

روزی باشد که پاکی آماج تهمت شود

روزی باشد که دروغها راست به نظر آید،راستها دروغ

روزی باشد که جای راستی نباشد

چشمه ی اشک شما خشک نشود

و تشویش قلب شما کاستی نگیرد

روزی باشد که راستی به هزار دست بمیرد

روزی باشد که راستی خود را به آتش بیفکند

روزی که -آن- امروز است

نُدبه- بهرام بیضایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:53  توسط بوتيمار  | 


شايد

همان ستاره ای باشد

که هميشه پنهان است

هميشه

هميشه

هميشه

و يا به قول قاصدکها

ستاره ی من

همان است

که پيدا نيست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:13  توسط بوتيمار  | 

خیلی با نمکه نه؟؟؟

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كن .»

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:13  توسط بوتيمار  | 

قلمم بيمار است

قلمم تب كرده

هذيان مي گويد

آه

مي شود بودن به از نبودن باشد؟

واژه ها خونينند

واژه ها چركينند

هذيان مي گويند

هذیان مي گويند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:47  توسط بوتيمار  | 

 

پروانه را گفتند:چون میدانی که تو راازوصل شمع جزسوختن نیست

چراگرد وی میگردی؟

گفت:من حیات را از برای آن یک نفس می خواهم که بسوزم

 

روضه خلد...مجد خوافي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 18:33  توسط بوتيمار  | 

bigna low key

پرسید چگونه ای؟

نگفته ها را گفتم

                خندید

                         خندیدم

قلبم اما...

می دانم

از دیر باز دانسته ام

دستانم پراز بی کسی است

بنا شده ام بر چار حرف

ت

     ن

          ه

              ا

و چه سخت است

چیزی را که به اشتباه

زندگیش خوانده ایم

تحمل کردن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:25  توسط بوتيمار  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:0  توسط بوتيمار  | 

طفل بودم دزدكي پيرو عليلم ساختند

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:7  توسط بوتيمار  | 

*
شب هايم پر شده از كابوس هق هق و ...

من اما

س

ن

گ

شده ام...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:48  توسط بوتيمار  | 

ساده است ستایش گلی

چیدنش

واز یاد بردن که آبش باید داد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 1:8  توسط بوتيمار  | 

Moonbeams and Starlight

  • خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم
  • بر پهنه اسمان صحنه هايی از زندگيم برق زد
  • در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم
  • يکی متعلق به من يکی متعلق به خدا
  • وقتی اخرين صحنه در مقابلم برق زد
  • به پشت سرو به جای پا های روشن نگاه کردم
  • متوجه شدم که چند بار در طول مسير زندگيم
  • فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است
  • همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و
  • غمگين ترين دوران زندگيم بوده است
  • اين واقعا برايم ناراحت کننده بودو درباره اش
  • از خدا سوال کردم:
  • خدايا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم
  • در تمام راه با من خواهی بود
  • ولی ديدم که در سخت ترين دوران زندگيم
  • فقط يک جفت جای پا وجود داشت
  • نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هر وقت ديگر
  • به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشته ای
  • خدا پاسخ داد :بنده بسيار عزيزم
  • من در کنارت هستم و هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
  • اگر در ازمونها و رنجها فقط يک جفت جای پا ديدی
  • زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم 
  • + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 2:59  توسط بوتيمار  | 

    D. with a rose

    خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم

    که تو در عرش کبریایی خود نداری

    من همچون تویی دارم و تو همچون خودی نداری

     

                                                                         امام سجاد(ع)

    + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 1:26  توسط بوتيمار  | 

    Gothics: Roses. Series photo #1 of 3 
    روزم چون روز دیگران می گذرد 
    اما شب که در می رسد
    باد ها پریشانم می کنند
    با چه اضطرابی به سر می برم
    اما ........
    شبانگاه من و غم یک جا می شویم  
    + نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:57  توسط بوتيمار  | 

    + نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:29  توسط بوتيمار  | 

    + نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:21  توسط بوتيمار  | 

    آرزوهایم در مه گم می شوند

     هراسان

    به دنبال می دوم
    دراین روزهای گنگ و بی انتها
    عشقی نیست
    یاری ،
    غصه ی دیداری
    ..
    پابرهنه می دوم
    به سوی ابرهای سرگردان
    گم می شوم
    در هوای رمزآلود معلق
    در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
    ...
    آرزوهای گم شده ی من
    خیلی بلند اند
    دستم نمی رسد
    بگیرمشان
    ...

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:37  توسط بوتيمار  | 

    من از نهایت شب حرف می زنم

                             من از نهایت تاریکی

                                          و از نهایت شب حرف می زنم

    اگر به خانه من آمدی برای من

                            ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

                                        که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

     

                                                                                                    " فروغ "

    + نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 0:54  توسط بوتيمار  |