تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست

 

به شوري كدام بخت

خزر مي شود اشك هايتان

ماهيان خنگ

قلاب ها علامت كدام سوالند

كه پاسخشان مي شويد؟!.....                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:40  توسط بوتيمار  | 

من زورم به این زندگی نمی رسد ...

زندگی ای که از پشت نشسته

قوز کرده و سرش پنهان است ...

 

هر چه می چرخم

نه چهره ای می بینم

و نه دستی که دستم را به آن بسپارم ...

 

در کف ِ بادم

و باد از کفم برده

سهم ِ آسایش و کامم را ...

 

من ، زورم به این زندگی ، نمی رسد

که اشتباه به من رسیده است ...

 

من از پیش بازنده می دانم

مرده زندگی ...

و زندگی ام از پیش در من

مرده است .............

 

من ، زورم به این زندگی ، نمی رسد

که اشتباه به من رسیده است ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:54  توسط بوتيمار  | 

دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگريک پاسخ
پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 0:41  توسط بوتيمار  | 

سكوت

من صدای پای آب را می شنوم گوش می سپارم به باد! و يادم می رود من روزی سکوت جاری برکه ها بودم و يادم می رودعطر خوش زيستن را با خود آوردم و يادم می رود من زن بودم! و يادم می رود من زن هستم! و گوش می سپارم به باد اگرخدايم را ديديد به او بگوييد؛ من خسته ام ؛از زن ؛از خودم؛از نفس؛از همه بگوييد مرا با خود ببرد به کوچه؛باغ های آب به جائی که زن نباشم؛به جائی که مرا از حيا نساخته باشند به جائی که يادم رود روزی از نور بودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 14:51  توسط بوتيمار  | 

              

دستانم خالیست اگرچه دلی پر از شکوه همراهی ام می کند. چشمانم دیرگاهیست که دیگر همراهیم نمی کند. اگر به دردی می گرید از عادتی کودکانه ست. دلم را برمی دارم و می روم. هنوز هم که هنوز ست هر وقت دلم می گیرد خود را بدست ذهنم می سپارم. بی انکه بدانم به کجا می روم به تمامی دلمشغولیهایم فکر می کنم و می روم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 23:46  توسط بوتيمار  | 

عشق

دیشب غم دل به دل بگفتم به نهفت

صبحش دیدم که دیگری هم می گفت

غیر از من ودل راز مرا فاش که کرد

دیگر غم دل به دل نمی باید گفت

 

با تشكر از آقا مهدي بخاطر تصوير زيبايي كه در اختيار وبلاگ قرار دادن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط بوتيمار  | 

هر چه سنگ انداختی

نشد

رد شدم .

حالا کوه را جا به جا میکنی؟!

خورشید را هم اگر سد راهم قرار دهی

عبور میکنم.

مثل اشکهایم

که غرور مانعشان نبود.

مثل رفتنت

که در مقابل التماس آن همه خاطره

خودش را به آن راه می زد.

مثل ...

 

حیف از آن همه شب

که با گریه گذشت.

حیف...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:21  توسط بوتيمار  | 

از تهي سرشار

جويبار لحظه ها جاريست.

چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب،واندرآب بيند سنگ،

دوستان ودشمنان را ميشناسم من.

زندگي را دوست مي دارم:

مرگ را دشمن.

واي،اما-با كه بايد گفت اين؟-من دوستي دارم

كه بدشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاري.

 

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:38  توسط بوتيمار  | 

The Collector

شب تاريك،يه فرشته،سرچهارراه!

تك وتنها،گيساش ازنور،صورتش ماه!

رو شونه ش،دوتا باله،اما سوخته!

كي مي دونه،اون چشاش و،كجا دوخته؟

چش به راهه،يه سواره ،یا يه فانوس؟

اون فرشته،يه حقيقت،یا يه فانوس؟

آي !فرشته!شهرتاريك جاي هيچ فرشته يي نيست!

اينجا از خداو قصرش ردي ونوشته يي نيست!

آي!فرشته!خود شيطون اين جا صاحب اختياره!

مي گن آدم وفرشته واسه اون فرقي نداره!

سه تا ولگرد،با يه ماشين،سر چها راه!

انتظاره،اون فرشته،مي شه كوتاه!

يه كشيده،چنتا مشت،يه جنايت!

اون فرشته،مي شه شيطون،خيلي راحت!

اونارفتن،يه فرشته،روي خاكه!

روسياه نيس!آخه مي گن:مرده پاك!

آي!فرشته!شهر تاريك جاي هيچ فرشته يي نيست!

اين جا از خدا وقصرش ردي نوشته يي نيست!

آي!فرشته!خود شيطون اينجا صاحب اختياره!

مي گن آدم وفرشته واسه اون فرقي نداره!

يغما گلرويي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:25  توسط بوتيمار  | 

ازانكار تو مي آيم!تمام باور ديروز!

سرابي بودي از آغاز  نه يك فانوس يلدا سوز!

از انكار تو مي آيم!رفيق نارفيقي ها!

شكستن هاي بي وقفه:تمام سهم من از ما!

مرااينگونه در برزخ رها كردي به آساني!

نه همدستي نه همپايي من واين بغض پنهاني!

من ازآيينه ترسيدم كه در آيينه ديوي بود!

سكوت من در انكاره تماشايم غريوي بود!

و تنديس تو ويران شد!به دست عاشقي بت ساز!

چه ساده باورت كردم!دروغين بودي از آغاز!

فقط از عشق بود!ازعشق!اگر زانو زدم بر خاك!

مرا در سايه ها بردي تو اي خورشيدك ناپاك!

سرت در حلقه اي از نور  دلت درچنگ اهريمن!

بمان در اوج اين دره در اين معبد بمان با من!

تو را هرگز كسي جز من دخيلي بر نمي بندد!

به اين عاشق ترين عاشق  كسي جز تو نمي خندد!

من از آيينه ترسيدم كه در آيينه ديوي بود!

سكوت من در انكاره تماشايم غريوي بود!

و تنديس تو ويران شد!به دست عاشقي بت ساز!

چه ساده باورت كردم!دروغين بودي از آغاز!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:50  توسط بوتيمار  | 

سکوت گورستان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 1:35  توسط بوتيمار  | 

بودنم را تلخ ایستاده ام

تاریکم...

چراغ می آوری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:49  توسط بوتيمار  | 

آيا شما كه صورتتان را

در سايه ي نقاب غم انگيز زندگي

مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت يآس آور

انديشه مي كنيد

كه زنده هاي امروزي

چيزي بجز تفاله ي

يك زنده نيستند؟

گويي كه كودكي در اولين تبسم خود پير گشته است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 22:29  توسط بوتيمار  |