|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو بمن گفتي
- هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين
هرگز
كشت .
حمید مصدق
زبانم را نمی فهمی
تو خطم را نمی خوانی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی
تو آنقدر گیج و گنگی
در پلیدی های این غربت
که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی
دل تو رفته در خواب و
خیالت مست این رویا
سراسیمه رهایی در پی
پس کوچه های سرد این دنیا
نگاه خسته ی ما را نمی بینی
شتاب ثانیه ها را نمی بینی
امید و آرزوهای ز هم بگسستهء فردای دنیا را نمی بینی
من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری
از این ماتم که همچون من تو هم
غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی

با قلم مي گويم:
-اي همزاد اي همراه
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازي هاي دوران زشت.
شعرهايم را نوشتي
دست خوش
اشك هايم را كجا خواهي نوشت؟

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های وهوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه
امشب دگر زهر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آه!...کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
من و مرکب و قلم
سرودها سروده ايم و خسته ايم
...
با اجازه ي شما يك مرخصي بيست روزه
خداحافظ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن
که چگونه زير قلتکی می رود
و گفتن:که سگ من نبود!
ساده است ستايش گلی
چيدن و از ياد بردنش
که گلدان را آب بايد داد!
ساده است بهره کشی از انسان
دوست داشتنش
بی احساس عشقی او را به خود وانهادن
و گفتن که نمی شناسمش!
ساده است لغزش های خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن که من اين چنينم!
ساده است که چگونه ميزيم
آری زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم !
مارگوت بیکل