تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
مبادا ...

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين

هرگز

كشت .

                                            حمید مصدق    

      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:43  توسط بوتيمار  | 

Samara

زبانم را نمی فهمی
 تو خطم را نمی خوانی
 چنان بیگانه ای حتی
 که نامم را نمی دانی
 تو آنقدر گیج و گنگی
 در پلیدی های این غربت
 که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی
 دل تو رفته در خواب و
 خیالت مست این رویا
 سراسیمه رهایی در پی
 پس کوچه های سرد این دنیا
 نگاه خسته ی ما را نمی بینی
 شتاب ثانیه ها را نمی بینی
 امید و آرزوهای ز هم بگسستهء فردای دنیا را نمی بینی
  من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری
 از این ماتم که همچون من تو هم
 غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی
 چنان بیگانه ای حتی
 که نامم را نمی دانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:52  توسط بوتيمار  | 

من در صدف تنها

 

با دانه اي باران

 

پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را

 

غافل كه خاموشانه مي خشكد

 

در پشت ديوار دلم دريا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 0:17  توسط بوتيمار  | 

با قلم مي گويم:

-اي همزاد اي همراه

اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي هاي دوران زشت.

شعرهايم را نوشتي

دست خوش

اشك هايم را كجا خواهي نوشت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:18  توسط بوتيمار  | 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های وهوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه

امشب دگر زهر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آه!...کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 1:17  توسط بوتيمار  | 

سرخ می شود از شرم

ستاره ی زهره،

در برابر نگاه هیز دوربین هابل

که سوت می زند

و وقیحانه آدامس می جود!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:18  توسط بوتيمار  | 

من و مرکب و قلم

سرودها سروده ايم و خسته ايم

...

با اجازه ي شما يك مرخصي بيست روزه

 خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:46  توسط بوتيمار  | 

Bloom

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد  آن بودن
که چگونه زير قلتکی می رود
و گفتن:که سگ من نبود!

ساده است ستايش گلی
چيدن و از ياد بردنش
که گلدان را آب بايد داد!

ساده است بهره کشی از انسان
دوست داشتنش
بی احساس عشقی او را به خود وانهادن
و گفتن که نمی شناسمش!

ساده است لغزش های خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن که من اين چنينم!

ساده است که چگونه ميزيم
آری زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم !

 

مارگوت بیکل


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط بوتيمار  |