خیلی وقت پیش شادی های خودم را باختم ....
خدا رو مثل یک چیز تکراری از قلب خودم پاک کردم . جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی نا شناخته رو به من معرفی میکنن .....
من شیطان رو وقتی که داشت از من سو استفاده میکرد کنار زدم ....
من خودم رو وقتی که دیدم خودم رو نمیشناسم شکستم ....
اراده خودم رو به دست باد دادم چون ازش استفاده نمیکردم ....
احساس و قلب خودم رو به رود دادم و براق ترین و زیبا ترین سنگ بسترش رو به جای اون گرفتم ...
چشم های خودم رو به خفاش های درخت روبروی خونمون دادم .... خفاش ها و حیوانهای شب روکه همیشه در نزدیکی من بودن ... من چشم های خودم رو به اونها دادم چون در تاریکی نیازی به اونها احساس نمیکردم .....
من دفتر نوشته های خودم رو به کسی ندادم .... اون ها رو سوزوندم ..... کسی اون ها رو نمیخواند!!! اگر هم میخواند مطمئنم که به من میخندید .....
چون من خودم هم به خودم میخندم .....
شاید در واقع دارم گریه میکنم.
من انقدر ننوشتم و نخوندم سواد خودم رو هم جا گذاشتم ...... نمیدونم کجا !
من وقتی به جواب سوال های خودم رسیدم دیگه سوال های خودم رو فراموش کردم ....
وقتی شنا کردن رو یاد گرفتم که قرق شده بودم .
وقتی خدا و شیطان رو شناختم که بهشون پشت کردم .
وقتی معنی درد رو فهمیدم که برای اینمه خودم رو نبینم با مشت آیینه اتاقم رو شکوندم ... اون موقع نتونستم داد بزنم و بگم آخ .... چون احساس کردم کسی نمیشنوه ....
من وقتی گفتم دوست دارم که کسی نبود بشنوه ....
وقتی خیلی ها خواستن بشنون اون موقع هیچ حرفی از دهان من خارج نمیشد ....
من تنهایی رو وقتی درک کردم که میخواستم برای آرزو هام دعا کنم ولی نمیدونستم به درگاه کی !
پس نا چار آرزوهای خودم و هم به دست باد دادم .....
من لذت اشک ریختن رو وقتی درک کردم که به جای اینکه قطرات اشک از چشمم جاری شه . دلم مثل سنگ سردی که با پتک بکوبن رو سرش خرد شده بود و اشکش سنگی بود .... سنگ هایی که روی گونه های من نبودن ... بلکه به اعماق تاریک وجودم سقوط میکردن .....
من اهمیت حرف زدن و ابراز احساس رو وقتی فهمیدم که به خاطر سکوتی که بهش عادت کرده بودم به بی احساسی و سنگ دلی و ..... محکوم شدم .....
من دیگه حتی خوابیدن رو دوست ندارم .... چون خیلی وقته که شب به جای آرزو هام و خواب های شیرین کابوس میبینم ..... قبل از خواب کسی بهم شب بخیر نمیگه .... صبح کسی من رو از خواب بیدار نمیکنه و قر نمیزنه که چقدر میخوابی ...........
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:42 توسط بوتيمار
|
مثل زنی پا به ماه
در شرف به دنيا آوردن نوزادی هست
بی سر !
نفرت انگيز و هولناک...
چرا که نطفه اين درد
در کثيف ترين روسپیخانه اين شهر
اين شهرِ روسپيخانه!
بسته شده بود
جايی که مردان بی سر
تمام لذتشان را
ميان پاهای زنان جستجو ميکنند
و تمام زندگيشان را نيز...
و روح باکره اش
در همين محيط بارور شد
و درد کشيد
و اکنون می زايد شعری را
نه
کودکی را
بدون سر
همچون پدرانش
نفرت انگيز و هولناک
تمام اين درد را
تحمل ميکند
که طفل حرامزاده اش را
به دنيا بياورد
در حوله ای بپيچد
و سخاوتمندانه
تقديم به شما کند!

+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:1 توسط بوتيمار
|
....
به حساب خيال بافي ام نگذار
اما ستاره اي دارم در تيره ترين شب ها
فقط خواستم بداني که
مي شود دل خوش کرد به چراغ هاي کوچک يک هواپيما
....
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:3 توسط بوتيمار
|

همیشه این حسرت سنگین گلویم را میفشارد
همیشه این آرزوی محال مغزم را تا انتها می بلعد
همیشه این سکوت سرد روحم را می آزارد
باید چیزی بگویم
مگر نه اینکه منهم از جنس همین خاکم ؟
مگر نه اینکه منهم روی همین حباب خاکی قدم میزنم
سهمم را از زندگی به فراموشی سپردم
این تقدیر نیست !
یکی در گوشم زمزمه میکند :
بشکن سکوتت را
فریاد کن
با تمام وجودت فریاد کن
سکوتت را بشکن
شاید فردایی نباشد
شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی
اشکهایت را رها کن
رها کن تا سیلابی شود و غرورت را بشوید
نقابت را پاره کن
بگذار همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست که بر چهره ات نشسته
بگو
بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که از زمین خوردن ها حاصلت شده
اما چگونه میتوان بی حنجره فریاد زد ؟
توان فریاد در من نمانده
باید تاب آورد
میتوانم آیا ؟
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:17 توسط بوتيمار
|