|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
نه ! من هنوز به
« غم»
چنان سرخوش نيستم که ديگران به شادی!
و نه به
« بلا»
آنچنان که ديگران در عطا!
هر فعلی که سر می زند از توست !
پس چرا هر چه چشم در تو دارم بيراهه می روم؟
((من را به ابتذال نبودن کشانده اند ))
((روح مرا به مسند پوچی نشانده اند))
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
وقتی شب
لحظه ی زخم خورده ی بختم
را پلک می زند
و زمان
ثانیه های تب کرده را
در لابه لای آخرین فنجان قهوه
شعله شعله از چشمانم می چکد
...
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
بر روی کدام جدول
نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟
و باقیمانده ی من از تفریق تو
... هیچ ...
در کدام برج قمرم در عقربت افتاد
و آسمان
قبر بلندی شد بالای سرم ؟
من
به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟
به طلوع کدام حادثه ؟
که از قله ی نگاهت سقوط کردم ...
در برهوت «نداشتن»
سرشار از «خواستن»
همانگونه که همیشه ترجیح می دادی،
ایستاده ام
چگونه دوام خواهم آورد
این همه «خواستن» و این همه «نداشتن» را...
و در تنگنای «داشتن» های نا خواسته،
هر روز اسیر تر بودن را