|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
. چیزی شبیه شیطان مرا فراگرفته است
. دیگربرای به تو رسیدن امیدی نیست
. برای لمس حرمت عشقت چیزی شبیه طاقت را کم می آورم
. ای پاک بی گناه
. ای
شاید پرنده بود که نالید
یا باد در میان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا میامدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز بسوی دو دست من
در روشنائی سپیده دمی کاذب
تحلیل میرود
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
خداحافظ