گفته ای می آیی
و مرا به شمردن قدم هایت نشانده ای
از کجا بدانم چند تای دیگر مانده است
که من ,
به جای تقویم
به جای همه ی لحظه ها
تجسم اسم از قلم افتاده ات را بر دیوار می کوبم.......
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:28 توسط بوتيمار
|
در کوچه باد میاید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میامد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزارساله به هم میرسیم
و
آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است…
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:19 توسط بوتيمار
|
دلم گرفته و هر سوي خانهام ابريست
دلم گرفته و گريه دواي دردم نيست
حريف ني لبك و سوز دل نميگردم
ولي درون دلم بذر صبر پروردم
خداست شاهد اين حرف و عشق ميداند
كه روز جمعه نگاهم به جاده ميماند
به آتشي كه دلم را هميشه سوزانده است
دواي درد عدالت كنار در ماندهست
دري است فاصله من و يك سبد رويا
دري است فاصله من و يوسف زهرا
دلم گرفته، دقايق هنوز در راهند
و عاشقان شقايق هنوز در راهند
دلم گرفته، كسي نيست، جاده بيرنگ است
دلم گرفته و اين قلب ساده بيرنگ است
هميشه ماندهام اينجا، هميشه ميمانم
عبور ميكند آيا كسي؟ نميدانم!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 2:35 توسط بوتيمار
|
گاهي خدا هم چشم بر هم مي گذارد
يک مشت غم بر پشت آدم مي گذارد
گاهي خدا هم سينه اي را مي فشارد
بر گرده دل داغ ماتم مي گذارد
در گرمگاه رزم پاکي با پليدي
نعشي به روي دست رستم مي گذارد
شايد خدا هم مي پسندد داد دل را
کاين گونه اش بر بوته غم مي گذارد
دست است بازيگر که نان خارکن را
بر سفره رنگين حاتم مي گذارد
هشدار،بذر نامرادي ريشه اش را
گاهي به سرعت،گاه کم کم مي گذارد
گاهي به آهي دودماني مي شود گم
آه سحر تاثير محکم مي گذارد
گر ژاله از دامان گل افتاد اي دوست
گل نيز سر بر گور شبنم مي گذارد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:21 توسط بوتيمار
|