|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
ای مرد آبی عشق !
من ویکدفتر سپید شعر هنوز برای تو مینویسم
تو همیشه در شعرهایم به انتها نمیرسی واین زیباست
شروعی دوباره واز تو نوشتن
میخواهم دریا با من از باران بگوید
یادهایت را باد برایم آورد
من مهربانی را از نگاه پروانه آموختم
اولین بار که تو را شناختم قفل دل را باختم
آن روز خدا شاهدمان بود
در باورهای سبز رنگ خیالم تو را دیدم
ودر شبهای بارانی ام تو را جستم
تو را در مه آلودترین رنگ خیال یافتم
من هر روز با یاد روزهای با تو بودن
پشت پنجره اندوه گرفته قلبم منتظرم
واز مهر مینویسم و (تا بینهایت دوستت دارم )
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جاده رو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن....
شنیده ام جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشی خوابها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های دختران گل فروش را به یاد آوری
می توانی بی اشاره اسمی
بروی به باران بگویی دوستت دارم
من چمدانم را برداشته ام
دارم می روم
تمام واژه را برای باد باقی گذاشته ام
تمام باران ها را به پیاله شکسته ای بخشیده ام
دارم می روم نگاهم کن
سال هاست که به زمین آمده ام
به دنیا نه!
زنی هنوز مرا درد می کشد
آبی گرم کن
دستم بکش
بندم ببر
می خواهم
ریزریز گریه کنم!
* ۲۶ ساله شدم!!!