|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
دستهای تو را رها میکنم
تا به اقيانوس کبير بپيوندی
زيرا تو بزرگی
و من
آدمی هستم تنها.
مثل خدا که تقدير
نام تو را بر سينهام سنجاق کرد.
نگران من نباش
« آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !
چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !
اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت
!...»اهل حدود چند خیابان عقب ترم
»چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
-« کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله !»
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »
« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »
از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد
!دختر به فکر نان شبش بود و داد زد
:مهدیه حسینیان رستمی