|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
من امید را یافته ام
تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام
که می گویند
غروب که می شود
دختران ، ته مانده های خورشید را
از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند
و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ...
زنان آنجا ، دلشان که می گیرد
پروانه های مرده را
بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ...
......
شنیدم
مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند
حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ...
......
کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ...
کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ...
هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ...
و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ...
......
راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!...
سخن گفتن را با تو فرا موش ميكنم
بوسيدن را هم
چرا كه بی دهانم ميخواهي
یاد روز هایی که مادرکان عروسک هایمان بودیم
با دست های بزرگسالی حریره بادام می پختیم
و خندان و عشوه گر
سنگینی خستگی روزانه را
از شانه های شوهران رویا
به کمر باریک استکان های چای
می خریدیم
آی لحظه های یخ زده
خاطرات فریب خورده
به نرخ کدام روز آفتابی
شادی های اکنون را حراج کردید؟