تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست

من امید را یافته ام

تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام

که می گویند

غروب که می شود

دختران ، ته مانده های خورشید را

از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند

و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ...

زنان آنجا ، دلشان که می گیرد

پروانه های مرده را

بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ...

                   ......

شنیدم

مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند

حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ...

                   ......

کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ...

کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ...

هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ...

و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ...

                    ......

راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:53  توسط بوتيمار  | 

سخن گفتن را با تو فرا موش ميكنم

بوسيدن را هم

چرا كه بی دهانم ميخواهي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:2  توسط بوتيمار  | 

La premiere note de Venus

یاد روز هایی که مادرکان عروسک هایمان بودیم

با دست های بزرگسالی حریره بادام می پختیم

و خندان و عشوه گر

سنگینی خستگی روزانه را

از شانه های شوهران رویا

به کمر باریک استکان های چای

می خریدیم

آی لحظه های یخ زده

خاطرات فریب خورده

به نرخ کدام روز آفتابی

شادی های اکنون را حراج کردید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:43  توسط بوتيمار  |