تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
Arwen

حوّا به شوق شادیِ آدم، بر خود حرام کرد هر چه بهشت...

تنها به جرمِ چیدنِ میوه ی ممنوعه، با آنکه آن همه آزادی.. با آن که آن همه نعمت...

تنها برای شادیِ آدم، دستی دراز کرد به چیدنِ سیبی که آدم دلش کشید...

حوّا نبوده ام... آدم نداشتم که به شوقش خطا کنم

اما چه شد که میوه ی ممنوعه، در دستِ من نشست؟

این میوه با من است... گویا که روی شاخه های تنومندِ آن درخت، باقیست جای دست های من هنوز...

من را گناهکار شناخته اند...

اما چرا هنوز از بهشتت نراندیَم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:35  توسط بوتيمار  |