|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست
|
آنقدر دل کوچکم را جدي نگرفتي
تا سنگ شد...
صخره شد...
کوه شد...
ديگر ، تنها پژواک صدايت را خواهي شنيد
هرچه مي خواهي فرياد کن !!!
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
آنقدر رفتی که سایه
دستانت کشیده شدند
باختم
کیش و مات
نمیدونم حالا مهره سیاهم یا مهره سفید.